تبليغاتX
فقط سکوت...
صدای رفتن رود را شنیده ای!رفتن و رفتن و برنگشتنها...
سلام دوستای خوبم

منو ببخشید که نتونستم این چند وقت سری بهتون بزنم

امروز واسم روز بزرگیه

تولدمه...

روزی که به این دنیا پا گذاشتم روی این کره ی خاکی کاش می شد از اول قشنگ تر می ساختمش

و این منم

در اغاز فصلی سرد..........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:57  توسط هستی  | 

 ...........................................................

تو نگاهم کردی!
 و من در اندیشه ی فردای قشنگی با تو!
 غرق گشتم یک ان!
 تو نپرسیدی هیچ؟؟؟
 و من از انهمه رویا گفتم !
 تو نفهمیدی و پرسیدی

                                                   عشق یعنی چه ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

.............................................................                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 20:4  توسط هستی  | 

و حالا دلم می خواد کمی باهاتون حرف بزنم

کنکور تموم شد و آخرش رسید حالا دیگه با خداست

اما دیشب یکی از بهترین و بدترین شبهای زندگیم بود

نمیدونم تلخ گذشت یا...

اما گذشت و چون می گذرد غمی نیست!

اما به هر حال دلم شکست کسی رو دیدم که بعد از مدتها با هم توی یه اتاقک آهنی که بهش می گن ماشین !کنار هم بودیم اما فاصله بینمون بیداد می کرد.قلبم گرفت اما سکوت کردم و با خودم گفتم:

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

                                                     کارم از گریه گذشت است به آن می خندم!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 8:27  توسط هستی  | 

سلاممممممممممممممممممممممممممممم        من اومدممممممم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 8:20  توسط هستی  | 

بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم نه دیگه واسه تو مثل تو دلتنگ بودم بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد بچه بودم چه قدر صاف و روون می خندیدم خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی شنیدم بچه بودم همه ام مثل خودم بچه بودن نرم و ساده مث خاکای توی باغچه بودن بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود سر فکرای پریشون انقدر شلوغ نبود بچه بودم همه چی درست می شد ، سخت نبود هیچکی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود دلمو هنوز کسی نبرده بود هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود بچه بودم قدرمو زمونه بیشتر می دونست کوچمون حالا منو از تو که بهتر می دونست بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد مث تو میون بازیا خیانت نمی کرد بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد بی توجه از کنار رؤیاهام رد نمی شد بچه بودم نبود اون کسی که بهم راس نمی گفت مث تو هیچکی بهم هر چی دلش خواس نمی گفت بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم از دس چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم بچه بودم بدون هیچ غصه ای رفتم شمال لب دریا خونه های ماسه های ، بوی بلال بچه بودم توی قایق بی تو خیلی خوش گذشت دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می گشت بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود لا به لای دفترام ،‌ جز دو تا برگ یاس نبود بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد جز تو هیچکی باعث رفتن به سفر نشد بچه بودم انقدر از سادگیا دور نبودم واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم بچه بودم کسی مثل تو منو رنج نداد برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد بچه بودم دلم از هیچکسی ناراضی نبود فکر و ذکرم پیش هیچ چیزی به جز بازی نبود بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت غصه مون هر چی که بود یه دنیا راه چاره داشت بچه بودم و قهر و آشتیم روی هم لحظه نبود اخم و دردم واسه حرفی که نمی ارزه نبود بچه بودم بیشتر از این زمونا در می زدن اونروزا بزرگترا بیشتر به هم سر می زدن بچه بودم قلبای تو دفترم حقیقی بود روی دفتر خاطراتم عکس جوجه تیغی بود بچه بودم چقدر شعرای خوب بلد بودم کندن اسما رو رو درخت و چوب بلد بودم بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود اونروزا فکر و خیالت ،‌ خبرم نکرده بود بچه بودم روزای هفته شبیه هم نبود حواسم پهلوی اینکه چی بهت بگم نبود بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم آخر اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم بچه بودم غروبا بوی غریبی نمی داد کسی هدیه به کسی ساعت جیبی نمی داد بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:50  توسط هستی  | 

فاطمه را کشتند...

حکم اعدام فاطمه حقیقت پژوه به جرم قتل شوهر صیغه ای اش که با اعتراض گسترده فعالان حقوق بشر روبرو شده بود صبح روز چهارشنبه به اجرا گذاشته شد.

وکیل مدافع خانم حقیقت پژوه، که گفته می شد شوهر صیغه ای خود را به خاطر تلاش برای تجاوز به دختر چهارده ساله اش به قتل رسانده بود، در گفتگو با بی بی سی اعدام موکلش را تایید کرده است.

وکیل وی ساعاتی پیشتر خبر داده بود که موکلش در آستانه اجرای حکم اعدام قرار گرفته است.

عبدالصمد خرمشاهی در گفتگو با بخش فارسی بی بی سی گفته بود که در مکالمه تلفنی با موکلش از اعدام قریب الوقوع او آگاه شده است.

 
امیدوارم بودم دیر نشود اما دیر شد!!
"شناسنامه هايتان را بياوريد، فردا مادرتان اعدام ميشود"  اين مکالمه تلفني يکي از مسئولين زندان اوين با فرزندان دردمند فاطمه حقيقت پژوه است. زهرا دختر بزرگتر فاطمه با گريه و  وحشت زده نفسش در سينه حبس ميشود و فقط با هق هق گريه اشک ميريزد. مومني ميگويد فرزندان من! شناسنامه هايتان را بياوريد، فردا مادر شما اعدام ميشود.

اين مکالمه اوج ددمنشي و خونسردي يک مشت جاني و جنايتکار در راس حکومت اسلامي و در محوطه زندان اوين را نشان ميدهد. اگر فاطمه و فاطمه ها در حالت جنون دست به قتل انسان ديگري زده اند، زندانبانان و حاکمان اسلامي با خونسردي تمام تصميم گرفته اند انسانهايي مثل فاطمه را به قتل برسانند.

فاطمه حقیقت پژوه به جرم قتل همسر صیغه ای خود به اعدام محکوم شده است. وی در شرایطی که همسر خود را در حال تجاوز به دختر ۱۴ ساله اش دید اقدام به کشتن وی کرد و تا کنون چند بار تا پای چوبه ی دار رفته است اما به خاطر نامه ای که دخترش خطاب به رئیس قوه قضائیه نوشته بود حکم متوقف شد. فاطمه در سال ۱۳۸۱ محکوم به اعدام شده بود و این حکم در مهرماه سال ۱۳۸۳ با اعتراضات گسترده فعالین حقوق بشر و درخواست فوری عفو بین الملل یک روز پیش از اجرا متوقف شد. سال ۱۳۸۵ نیز بار دیگر فاطمه حقیقت پژوه در آستانه ی اعدام قرار گرفته بود.

همراه با فاطمه حقيقت پژوه، بهنود شجاعي نوجواني که در ١۷ سالگي در يک دعواي شخصي به جرم قتل زنداني شد، بعد از چهار سال زندان قرار است چهارشنبه ٢۶ نوامبر اعدام شوند طبق خبري که از زندان اوين به کميته بين المللي عليه اعدام رسيده است تعداد ديگري هم در همين روز در زندان اوين قرار است اعدام شوند. بازار قتل و جنايت جمهوري اسلامي تا پايان عمرش ادامه دارد. سوال اين است تاکي بايد شاهد ادامه حرکت اين ماشين کشتار رژيم اسلامي باشيم.
چند لحظه بعد آنسوي خط صداي لرزان مادر شنيده ميشود که ميگويد، ديگر هيچ کاري نميتوان کرد، ديگر دير است. شناسنامه هايتان را بياوريد، تا آقاي مومني که اينجا در زندان مسول است و قرار است آخرين کارهاي اداري را براي آخرين ملاقات من با شما انجام دهد به کارش برسد. من ميخواهم براي آخرين بار چهره شما عزيزانم را ببينم. اينجا دارند همه کارها را انجام ميدهند که  براي به دار کشيدن و قتل من وظايفشان را انجام داده باشند!!


اين صحنه اي از زندان اوين است و درست در همين دقايق، بهنود ٢۰ ساله را نيز با تني لرزان و پاهايي که درست راه نميرود، به سلول انفرادي مرگ ميبرند، تا فردا چهار شنبه صبح زود همراه با فاطمه و تعداد ديگري با صداي اذان شروع به کار  نفرت آورشان بکنند و اينها را بکشند. 
بايد گفت زهرا دختر ٢٣ ساله فاطمه، گريه ميکند و زار ميزند و خواهر کوچک ١۷ ساله او دچار بيماري روحي است و تازه از بيمارستان به خانه برگشته و مقامات رژيم جاني اسلامي با خبر مرگ مادرش به او تراپي ميدهند.!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:21  توسط هستی 

 37578.jpg angel picture by nadia_bored_like_hell  

می روم
سنگین تر از همیشه
این بار کوله باری تازه بر دوش دارم
این بار انگار
          از همیشه تنها ترم
                           خسته ترم ...
 
یک شاخه گل میخک
یعنی چه ... ؟
تکرار کن
         یعنی چه ... ؟
                  یعنی چه ... ؟
 
من نسیم را می فهمم
من دستان خمیده ی درخت پیر را می فهمم
من ریشه های زیر خاک را می فهمم
 
یک جرعه تنهایی
شاید تنها آرزوی من باشد
شاید تنها گرفتن دستان تو
ابدیت آرزوی من باشد
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 13:57  توسط هستی  |